الغزالي

64

كيمياى سعادت ( فارسى )

فالزم بدّك ، يعنى چارهء تو منم و سر و كار تو با من است : يك ساعت از ذكر من غافل مباش . و ذكر بر دل غالب بدان شود كه بر عبادات مواظبت كند ، و فراغت عبادت آنگه بود و آن وقت يابد كه علايق شهوات از دل گسسته شود ، و علايق شهوات بدان گسسته شود كه از معاصى دست بدارد . پس دست به داشتن از معصيت سبب فراغت دل است ، و به جاى آوردن طاعت سبب غالب شدن ذكر است ، و اين هر دو سبب محبّت است كه تخم سعادت است ، و عبارت از وى [ 1 ] فلاح است ، چنان كه حق تعالى گفت : قد افْلَحَ مَنْ تَزَكّى وَ ذَكَرَ اسْمَ رَبِّهِ فَصَلّى [ 2 ] . و چون همهء اعمال نشايد كه عبادت بود ، بلكه بعضى شايد و بعضى نه ، و از همهء شهوات ممكن نيست دست به داشتن ، و روا نباشد نيز دست به داشتن - كه اگر طعام نخورد هلاك شود ، و اگر مباشرت نكند نسل منقطع گردد - پس بعضى شهوات دست بداشتنى است و بعضى كردنى است ، پس حدّى بايد كه اين از آن جدا كند . و اين حدّ از دو حال خالى نبود : يا آدمى از عقل و هوا و اجتهاد خود گيرد و به نظر خويش اختيارى كند ، يا از ديگرى گيرد . و محال باشد كه به اختيار و اجتهاد او گذارند . چه ، هوا كه بر وى غالب بود ، هميشه راه حق بر وى پوشيده همىدارد و هر چه مراد وى در آن بود به صورت صواب به وى مىنمايد . پس بايد كه زمام اختيار به دست وى نباشد بلكه به دست ديگرى باشد ، و هر كس آن را نشايد ، بلكه بصيرترين خلق بايد . و آن انبيااند - صلوات اللّه عليهم اجمعين . پس به ضرورت ، متابعت شريعت و ملازمت حدود احكام ، ضرورت راه سعادت است [ 3 ] و معنى بندگى آن بود . و هر كه از حدود شرع درگذرد به تصرّف

--> [ 1 ] از سعادت ( اين سعادت را « فلاح » خوانند ) . [ 2 ] ( قرآن ، 87 - 14 و 15 ) ، به درستى كه نيكبخت شد آنكه پاكيزگى كرد و ياد كرد نام خداى خويش و نماز كرد . [ 3 ] ضرورت راه سعادت است ، ضرورى و لازمهء راه سعادت است .